عولا محفوظ:

غریبه از

عولا محفوظ:

آیا ترک کشور خود را به دلیل جنگ تجربه کرده اید؟

زندگی در کشوری که همه چیز بیگانه است: آداب، رسم و رسوم،  نظم و زبان. بعضی اوقات با تعجب به خود می گویم چه چیزی بدتر است: مرگ در زیر موشک و یا زندگی در کشوری که هر روز با تبعیض روبرو می شوید! از طرف دیگر همیشه افرادی وجود دارند که از شما حمایت می کنند و همیشه امید جدید به شما می دهند. من می خواهم برخی از موقعیت های که در آلمان با آنها روبرو شدم را شرح دهم. تجربیات بد و خوبی که نتوانستم فراموش کنم. وقتی وارد آلمان شدم اولین افرادی که با آنها صحبت کردم پلیس آلمان بود. آنها متوجه ترس فرزندان ما شدند برای آنها همه چیز با لباس نظامی خطرناک بود. فراموش نخواهم کرد که چگونه آنها در این شرایط با مهربانی و انسانیت به ما نزدیک شدند. یکی از موقعیت های که من فراموش نخواهم کرد رفتار های بشر دوستانه است که توسط افراد کمک کننده انجام میشد. آنها وقت خود را صرف و توجه زیادی به ما کردند و شروع به آموزش زبان آلمانی کردند. آنها به ما کمک کردند تا روش زندگی محلی را درک کنیم. من از تمام داوطلبان صمیمانه تشکر می کنم. موقعیت های هم وجود دارند که من آنها را “گریه خنده دار” مینامم. من یک بار در قطار کنار مردی نشستم که با ترس به من نگاه می کرد و بعد گفت: من به هیچ وجه از زنانی که حجاب “روسری ” دارند نمی ترسم. من به او لبخند زدم و تشکر کردم. با این حال تجربیات منفی نیز وجود دارند که نشان عمیقی در قلب من گذاشته و در اندیشه های من حک شدند. من با یک خانم داوطلب در یک اتوبوس پر ازدحام سوار شدم. ما مجبور بودیم بایستیم زیرا صندلی خالی در دسترس نبود. راننده ناگهان مجبور شد ترمز بگیرد و من به شانه یک خانم برخورد کردم او شروع کرد به جیغ زدن و استعمال کلماتی که من نمیفهمیدم. من دوباره و دوباره به انگلیسی از او عذرخواهی کردم اما او همچنان فریاد میزد. افراد دیگر در اتوبوس هیچ واکنشی نشان ندادند. نگاه ناسزا و فریاد ها را فراموش نخواهم کرد. یک وضعیت غیر قابل درک دیگر زمانی بود که مردی در خیابان به شانه من اصابت کرد و به روسری من توهین کرد. من در این شرایط کاملاً شوکه شدم و نتوانستم چیزی بگویم و کاری کنم. من در زندگی هرگز مورد ضرب و شتم قرار نگرفته ام. بعد از اخذ اقامت باید از محل اقامت موقت به یک خانه یا آپارتمان شخصی نقل مکان می کردیم. پیدا کردن کسی که بخواهد خانه خود را به پناهندگان اجاره بدهد بسیار دشوار بود. داوطلبان برای یافتن یک آپارتمان به ما کمک می کردند. سپس آنها برای ما یک آپارتمان خوب پیدا کردند و صاحب خانه را متقاعد کردند با وجود اعتراض همسایه ها خانه را به ما اجاره دهد. آنها ما را نمی شناختند اما در اصل علیه پناهندگان ساکن در دهکده خود بودند. سه سال در این خانه بدون مشکل زندگی کریدم. با وجود دلایل شخصی مجبور به ترک آن آپارتمان شدیم. ما در جستجوی خانه جدید شدیم. این سفر بیش از یک سال به طول انجاميد. شرایط دردناک زیادی وجود داشت. یک صاحبخانه از طریق تلفن گفت: من حاضر هستم خانه خود را آتش بزنم تا اینکه به یک پناهنده به اجاره بدهم. سه روز تمام تنها کاری که توانستم انجام دهم گریه بود. با یک صاحبخانه دیگر تلفنی یک قرار ملاقات گذاشتم. او به خاطر نام من می دانست که خارجی هستم. در را باز کرد، من را دید و بدون گفتن یک کلمه در را برویم بست. از طرف دیگر من از پیشنهاد دوستی که می خواست هزینه اضافی یک خانه گران را ماهانه بپردازد ناراحت شدم. ما الان پنج سال است که در آلمان زندگی می کنیم. بارها و بارها چنین شرایطی را تجربه کردیم. این اغلب یک تغییر احساسات است. قوی میشوم وقتی که به عنوان یک سردبیر و مترجم در پروژه بین المللی تونیوز و تدریس به زبان عربی در دانشگاه توبینگن کار می کنم. با انجام این کار در همکاری با همکاران قدر دانی زیادی را تجربه می کنم. علاوه بر این سه دختر من در دبیرستان میروند و این به من امید می دهد و باعث افتخار من می شود. گاهی اوقات کت ضخیم تری میخواهم تا از نگاه تحقیر آمیز و نظرات منفی آنقدر آسیب نبینم. من می خواهم به عنوان یک فرد عادی درک شوم و همانطور که هستم مورد پذیرش قرار بگیرم و به خاطر پارچه ای که روی سرم گذاشته ام قضاوت نشوم. آرزوها و امید های من هیچ فرقی با دیگران ندارد. آرزوی یک زندگی صلح آميز و مستقل توام با شادی برای اقوام و خودم دارم.

10,855 total views, 3 views today

Related posts

Leave a Comment